... حرفهای من را خوب گوش کنید! من ، هم روایت خواندم، هم مطلب را گفتم؛ خودتان اینها را کنار هم بگذارید و منظور مرا بفهمید!

امام بر اساس همین قانون کلی الهی، می دانست عاقبت آنهایی که با او در افتادهاند و برای اصلاح دنیایشان از مسائل دینی چشمپوشی کردهاند، چه خواهد شد. حالا به هر دلیلی که باشد فرق ندارد؛ تطمیع شده بودند، تهدید شده بودند یا تحمیق شده بودند. این مسئله بود که اینها برای امور دنیوی خودشان، دست از مسائل اخروی و دینی برداشتند. آن وقت امام حسین آمد و سرانجام همه آنها را گفت که چه بر سرشان خواهد آمد.
یک وقت میگویی امام به صورت کلی مطالبی را بیان کردند؛ امّا نه! میبینیم حضرت سرانجام کار اینها را بهطور شفاف و روشن بیان میکنند. من دو تعبیر از امام حسین «علیه السلام» را نقل میکنم که یکی با اشاره به این مسئله اشاره دارد که جنبه مقایسهای داشت و این امت را با امت دیگر مقایسه کردند، یکی هم خیلی شفاف، درباره اهل کوفه و عاقبت اینها ست.
عاقبتی همچون بنی اسرائیل
امّا نقل اوّل؛ وقتی امام حسین «علیه السلام» با عبدالله ابن عمر روبهرو شد و او امام را نصیحت کرد، حضرت در پاسخ او فرمود: «یَا أَبَا عَبْدِ الرَّحْمَنِ! أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ مِنْ هَوَانِ الدُّنْیَا عَلَى اللَّهِ تَعَالَى أَنَّ رَأْسَ یَحْیَى بْنِ زَکَرِیَّا أُهْدِیَ إِلَى بَغِیٍّ مِنْ بَغَایَا بَنِی إِسْرَائِیلَ» ای اباعبدالرحمان! آیا از پستی دنیا نزد خداوند خبر نداری که سر یحیی فرزند زکریا را به یکی از نابکاران بنی اسرائیل هدیه دادند؟! حضرت تا اینجا اشاره کرد به اینکه سر ما را هم در این راه میبرند. «أَ مَا تَعْلَمُ» آیا نمیدانی، «أَنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ کَانُوا یَقْتُلُونَ مَا بَیْنَ طُلُوعِ الْفَجْرِ إِلَى طُلُوعِ الشَّمْسِ سَبْعِینَ نَبِیّاً» که بنی اسرائیل در فاصله میان طلوع فجر و طلوع خورشید، هفتاد پیغمبر را کشتند، « ثُمَّ » و پشیمان هم نشدند، «یَجْلِسُونَ فِی أَسْوَاقِهِمْ» و به دنبال کسب درآمد به بازار رفتند، «یَبِیعُونَ وَ یَشْتَرُونَ»، کاسبی میکردند، «کَأَنْ لَمْ یَصْنَعُوا شَیْئاً»، گویی که هیچ اتفاقی نیافتاده است! کأنّ هیچ کاری نکردهاند، چیزی نشده و آب از آب تکان نخورده است، «فَلَمْ یُعَجِّلِ اللَّهُ عَلَیْهِمْ» و خدا نیز آنها را فوراً به عذاب گرفتار نکرد؟! اینطور نشد که خدا، بهخاطر این اعمال خلاف و این بیدینی عجله کند و آنها را سریع به سزایشان برساند، «بَلْ أمهَلَهُم» بلکه به آنها مهلت داد، «وَ أَخَذَهُمْ بَعْدَ ذَلِکَ أَخْذَ عَزِیزٍ ذِی انْتِقَامٍ»( بحارالأنوار، ج 44، ص 364) بعد از چند سالی، تمامشان را مقتدرانه عذاب کرد.
سنّت خدا سوخت و سوز ندارد!
اینکه حضرت اشاره دارد به این که اینها این کارها را کردند و بعد هم دنبال کار خودشان رفتند ـکَأن لَم یَکُن شَیئاً مَذکُوراًـ گویا اصلاً اتفاقی نیفتاده است، ولی خدا بعد از مدتی آنها را گرفت، «فَلَمْ یُعَجِّلِ» و عجله نکرد، معنایش این است که سنت الهی دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. حضرت این سنت الهی را به او گفت و به نوعی به او تنبه داد که بدان اینها من را میکشند، سرم را هم برای یک فاسق میفرستند، اما خیال نکنی که خدا اینها را رهایشان میکند. بعد از مدتی آنها را سخت عذاب خواهد کرد.
در یک مورد هم حضرت به طور شفاف و صریح عاقبت کار اینها را بیان کردند. همه تاریخهای معتبر سنی و شیعه، با کمی اختلاف این قضیه را بیان کردهاند که مردی از اهالی کوفه از مکه برمیگشت که به سرعت خودش را به وطنش برساند. در بین راه چند خیمه دید. پرسید این خیمهها برای کیست؟ به او گفتند: اینها متعلّق به حسین بنعلی«علیهالسلام» است. تا این حرف را شنید، به سمت خِیام حسین حرکت کرد. گویا او از کسانی بوده که حضرت را میشناخته است، لذا با آن اشتیاق به زیارت پسر پیغمبر رفت. او نقل میکند که من به سراغ خیمه اختصاصی حسین«علیهالسلام» رفتم. چون خیمهها متعدّد بود. سراغ آقا را گرفتم. بر حضرت وارد شدم. چهرهاش را نگاه کردم. دیدم او یک مردی است که نشانههای دوران پیری در چهرهاش آشکار شده و مشغول قرآن خواندن است. قرآن میخواند و همینطور اشک میریزد. اشکهایش از روی گونه و محاسنش میریزد.
عرض کردم: پدر و مادرم فدایت یابن رسول الله! «جُعِلتُ فِدَاکَ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی! »، ای فرزند دختر پیامبر! چه انگیزهای شما را به این بیابان بیآب و علف کشاند؟ چه شد که به اینجا آمدی؟ حضرت به من جواب دادند: «إِنَّ هَؤُلَاءِ أَخَافُونِی» این سردمداران حکومت شیطانی، من را تهدید کردند. «وَ هَذِهِ» از این طرف هم «کُتُبُ أَهْلِ الْکُوفَةِ»، اینها نامههای اهالی کوفه است که مرا به سوی خویش خواندهاند. حضرت هم آن طرف قضیه را گفت و هم این را، هر دو طرف را کنار هم گذاشت. اوّلی اشاره به جریانی داشت که در مدینه اتفاق افتاد که ولید بن عَتبه استاندار مدینه خواست که حضرت با یزید بیعت کند و یزید هم به او امر کرده بود که اگر بیعت نکرد گردنش را بزن! در همین جلسه حضرت را تهدید به مرگ کردند. «وَ هَذِهِ کُتُبُ أَهْلِ الْکُوفَةِ» این هم دعوتنامههای اهل کوفه است. امّا بدان، «وَ هُمْ قَاتِلِی إِلَّا انْتَهَکُوهُ»؛ همین اهل کوفه من را میکشند. «فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ وَ لَمْ یَدَعُوا لِلَّهِ مُحَرَّماً» وقتی اینها مرا کشتند و به حرام الهی احترام نگذاشتند، خدا بر اینها کسی را برانگیزاند «بَعَثَ اللَّهُ إِلَیْهِمْ مَنْ یَقْتُلُهُمْ حَتَّى یَکُونُوا أَذَلَّ مِنْ فِرامِ المَرأهِ».(تاریخ ابن عساکر، ص 211) چنان خدا اینها را ذلیل و خوار بکند که آنها از کهنهپارهای که زنها در ایام عادت به خود برمیدارند هم پستتر شوند.
اینجا دیگر بحث اشاره و کنایه نیست. حضرت در بین راه، صریح به اهالی کوفه اشاره میکند و این چیزها را میگوید. سرانجام کسانی که با او مقابله میکنند، این خواهد شد. مردم کوفه من را خواستند و آنها هم که من را تهدید کردند و چون اینها دست به این جنایت بزنند و احترام خدا را هم درهم بشکنند، خدا هم کسی را بر آنها مسلّط خواهد کرد که آنها را به قتل برساند و آنچنان خوار و ذلیلشان کند که ذلیلتر از کهنهپاره نجس شوند.
سرنوشت «سران»؛ قیام مختار
حالا امام حسین در اینجا، چون این حرف را نسبت به همه آنها میگوید، لذا به دو چیز اشاره دارد میکند؛ یک: سرنوشت سران اینها مثل عمر سعد، عبید الله بن زیاد و ... و دو: سرنوشت خود مردم کوفه. سرنوشت سرانشان که شما خوب میدانید که چه شد. اگر بخواهیم از نظر تاریخی نگاه کنیم، این قضیه برخورد این شخص با امام اواخر ذیحجه سنه شصت است، یا نهایتاً اول محرّم سال شصت و یک . قضیه مختار مربوط به سران اینها ست که در سنه شصت و شش است. کار خدا دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. البته این زود بود و هنوز دیر نشده بود.
سرنوشت «مردم»؛ حکومت حجاجبنیوسف
امّا خود مردم کوفه، بین سنه هفتاد و پنج تا نود و پنج حجاج بن یوسف ثقفی حاکم بر اینها شد. از طرف خلیفه اموی حاکم عراق شد و از بصره راه افتاد، به کوفه آمد و وارد مسجد کوفه شد. در اوّلین اجتماع مردم، در روز جمعه، خطبه خواند. «بسم الله» را نگفته خطبهاش را شروع کرد. جملاتی را که به اهل کوفه، خطاب کرد شنیدنی است. به آنها گفت: «ای مردم عراق! ای اهل شقاق و نفاق!» حالا ببینید آن جلّاد تاریخ به اینها چه میگوید! «ای اهل شقاق و نفاق! و صاحبان بدترین صفات! به خدا سوگند من در میان شما گردنها و سرهایی را میبینم که برافراشته شده و هنگام درو کردنش فرا رسیده است.» حساب همه شما را خواهم رسید! «و این کاری است که از من ساخته است. ای مردم کوفه! بدانید به خدا سوگند من نه از لغزش شما درمیگذرم و نه عذر شما را میپذیرم.» بعد هم دستور داد که بیرون شهر جمع شوند و قضایایی اتفاق افتاد که من نمیخواهم وارد مسائل تاریخی شوم.
من فقط همین را میخواستم بگویم. میدانید با آنها، غیر جنگهایی که در عراق به راه انداخت، چه کار کرد؟ در تاریخ نوشتهاند تعداد کسانی را که حجاج، خارج از جنگ کشته است، از همین اهل عراق، صد و بیست هزار نفر بود. صد و بیست هزار نفر را کشت. وقتی که مُرد، پنجاه هزار مرد در زندانهای او بودند، سیهزار زن در زندان بودند. دههزار نفر از این زنها، عریان بودند و لباس نداشتند. زندانها هم این طوری بود که سقف نداشت؛ لذا نه روز از گرمای آفتاب در امان بودند و نه شب از سرما. خوراکشان هم جو بود. جو را آرد میکردند، خاکستر و نمک در آن میزدند و به زندانیها میدادند.
هشدار؛ خواری در دنیا
وای بر حال کسانی را که دین را رها کنند و سراغ دنیایشان بروند! چنین افرادی بدانند که مسلّماً سزای کارشان را در همین عالم خواهند دید. چه فرد باشد و چه اجتماع باشد؛ خدا سزای کارش را به او نشان خواهد داد. این یک سنت الهی است. چهار صباح سرخوش میشوی، اما به تو بگویم، اینها همه حساب شده است، در همین دنیا عقاب خواهی شد. بحث آخرت جدا است. ما داریم از نظر دنیایی بحث میکنیم. امام حسین هم سرانجام حرکت خود را میدانست و هم سرانجام حرکت آنها را. سرنوشت خود را گفت، عاقبت آنها را هم گفت و هر دو تحقق پیدا کرد.
نفس اینطوری است که انسان را فریب میدهد. یابوی نفس چموش نشود و فکر نکنی که اگر چهار صباح سرخوش شدی، دیگر نجات پیدا کردهای و اتفاقی نخواهد افتاد. خدا چنان تو را به تمام قد، زمین بزند که دیگر نفهمی چه کار باید بکنی! فریادت به هیچ جا نخواهد رسید. من به طور کلّی گفتم و خواستم همه را مستند مطرح کرده باشم. اینکه برخی میگویند امام حسین نمیدانست چه خواهد شد و فریب دعوت کوفیان را خورد؛ نشان میدهد از همه چیز عقب هستند.
نفرینهای امام حسین
من بروم سراغ بحثی که شاید جلسه آینده آن را باز کنم. امام حسین هم سرانجام کار خودش را و هم سرانجام کار آنها را اخبار کرد. هر دو مورد را اخبار کرد و هر دو هم تحقّق پیدا کرد. لذا امام حسین روز عاشورا، در چند مورد نفرین کردند. من به یک موردش اشاره میکنم که در آن موارد دل حسین«علیهالسلام» خیلی سوخت. یعنی صحنه، برای حسین «علیه السلام»، صحنه جانگدازی بود که اینها را نفرین کرد. با اینکه میدانست انجام کارشان چیست، باز هم آنها را نفرین کرد. در یک عبارت گفت: «اللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَاحرِمهُم بَرَکَاتِکَ اللَّهم لاتَرضَ عَنهُم أبَداً».(بحارالأنوار، ج 45، ص 9)خدایا ! بارش آسمان را از آنان بازدار؛ از برکتهایت محرومشان کن؛ بار خدایا! هرگز از این مردم خشنود نشو...
پانوشت :آنچه در این روزنوشت آمده است برشی از بیانات حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی است که در بیستم همین ماه در شب ششم ماه محرم ایراد کرده اند . متن کامل این اظهارات و نیز فایل صوتی آن را می توانید در این نشانی دریافت کنید.
این روزها محیط نت تبدیل شده است به مجلس و درست تر مجالس روضه خوانی شهدای کربلا . هر صفحه ای که باز می کنی کلمه ها و تصویرها و صوت و لینک و لوگوها برایت روضه می خوانند و گاهی چه سوزناک . از میان همه آنها ، شما را دعوت می کنم به این روضه ها :
)/4)%20AMAKEN/IRAQ/GONBADE%20EMAM%20HOSEIN2.jpg)
(عکس از : لبیک دات آی آر )
*
بابا دو بخش دارد :
یک بخش روی نیزه
یک بخش توی صحرا
*
اصغر دو بخش دارد
اما صدا ندارد
*
اکبر
دو بخش ...
صد بخش ...
اکبر هزار بخش است
( از وبلاگ «حتی بیشتر... » )
*
اهل حرم را بگو
نماز آیات بجا آورند
ماه گرفته شده در علقمه
( از وبلاگ « بهانه های هر روز » )
*
لبریز عطش ز نهر بیرون زد و رفت
دریا بکشد منّت رودی ؟ هیهات !
( از گوگل ریدر « خیبر شکن » )
*
علی اکبر که جوشن داشت آن شد
تو که جوشن نداری ، وای بر من !
( از گوگل ریدر « راهی حوریب »)

زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت
گر نکته دان عشقی ، بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منّت ، هر خدمتی که کردم
یارب ! مباد کس را ، مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را ، آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ، ای دل ! مپیچ کانجا :
سرها بُریده بینی ، بی جُرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم ، گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ! ای کوکب هدایت
از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
این راه را نهایت ، صورت کجا توان بست؟
کِش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بُردی آبم ، روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر ،کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ، اَر خود بسان «حافظ »
قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت
این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند
من جبرئیل سوخته بالم ،نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند
سر تا به پا خلیل ِ گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند
از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند
گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما . آتشم زدند
¤
دیروز عصر تعزیه خوانان ِ شهرمان
همراه خیمه های شما آتشم زدند
امروز نیز نَیِّر و عُمّان و محتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند...
از : سید حمید رضا برقعی
.jpg)
لبریز آه و ندبه و غم گریه میکنم
دلتنگم و به یاد حرم گریه میکنم
شایسته زیارت شش گوشه نیستم
این روزها به حال خودم گریه میکنم
تا تلّ زینبیّه و گودال قتلگاه
تا خیمه ها قدم به قدم گریه میکنم
با علقمه، به یادت لبت آب میشوم
با روضه های مَشک و عَلَم گریه میکنم
حتی اگر که خون بچکد از نگاه من
هر صبح و شام نه ؛ همه دم گریه میکنم
گفتند چشم خواهرت از دست رفته بود
معلوم شد برای تو کم گریه میکنم
توضیح : این شعر را ذاکر جوان و پر استعداد محافل دانشجویی که دو سالی است در مجلس آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی هم مرثیه می خواند ، خواند و نشانی آن را که از او خواستم ، شاعر آن را آقای « یوسف رحیمی » ذکر کرد و نشانی وبلاگ این شاعر را هم داد : کاروان دل . این شعر را از همین وبلاگ و از منوی سمت چپ ، بخش امام حسین «ع» برداشته ام.
پیش نوشت : در وبلاگ « ایمایان » در مطلبی با عنوان « ذکر مصیبت مارگزیده ها» ، سه برش از کتابهای دکتر شریعتی درباره واقعه عاشورا و عزاداریهای مربوط به آن دیدم و با توجه به اینکه احتمالاً این وبلاگ فیلتر باشد ، تصمیم گرفتم این سه گزیده را در همین آب و آتش خودمان بیاورم ، ضمن اینکه تعبیر سوم دکتر را که درباره جناب حُر بن ریاحی است ، نه خوانده بودم و نه با این تحلیل شنیده بودم که فاصله حُر در روز نهم تا دهم محرم سال 61 ، فاصله ای است که تغییر رهبری آن را پر کرده و این تغییر و انتخاب رهبری ، او را از حضیض ذلت به اوج عزت کشانده است .
همچنین تعبیر اول دکتر و جوابی که آن عزادار سید الشهدا به آن روشنفکر داده است ، مرا به یاد تعبیر عجیب امام خمینی درباره عزاداریهای محرم و صفر انداخت که هر چند وقت یک بار در همین وبلاگ ، آن را می آورم و آن هم تعبیر « میتینگ سیاسی عاشورا» ست که در انتهای همین روزنوشت ، آن را نقل می کنم .

١- روشنفکری از شیعهای پرسیده بود : «این همه هیاهو و ابراز احساسات و تظاهرات و این همه «حسین حسین» و محرّم و صفر و همه هفته و همه ماه و همه سال چرا؟» گفته بود: « ما مارگزیدهایم؛ دربارهی غدیر سکوت کردیم و گفتیم تاریخ خود میگوید که در حجّةالوداع – پرشکوهترین نمایش مسلمین- در جایی که هماکنون روشن است و در زمانی که معلوم است، خود پیامبر، علی (ع) را به رهبری معرّفی کرد و دیدیم که چگونه همه چیز را شستند و از بیخ زیرش زدند؛ این است که در مورد «عاشورا» مرتکب این اشتباه نمیشویم. در شادی و غم، در عروسی و عزا، در آب خوردن و غذاخوردن، در گرسنگی و تشنگی و در همه حال «حسین حسین» میگوییم و عاشورا عاشورا و کربلا کربلا میگوییم تا نسلهای بعد از ما فراموش نکنند که بر شیعه چه گذشت و بدانند که بر شیعه چه میگذرد. ( علی شریعتی، مجموعه آثار، ج ۷، ص ۲۲۲) ٢- در اروپا برنامهی آموزشی که میگذارند بچّهها را از کودکی و دبستان برای گردش علمی سر خاک فلان سرباز گمنام، سر خاک ناپلئون، سر خاک ویکتور هوگو، سر خاک... میبرند. این خاک، این نسلی را که با آن بزرگ شده شفاعت میکند. این خاک یک عامل تغییردهنده در زندگی آن شخص است. در شیعهی قدیم، مسألهی شفاعت، مسألهای ایدئولوژیک بوده است. آن موقع دستگاه حاکم میخواست خاطره و ذکر حسین را از ذهنها ببرد. او با انتخاب مُهرش از خاک شهید، پیوند شهید و شهادت و نماز را برقرار میکند. وقتی که یحیی بن زید شهید شد، شیعهها آن غل و زنجیر آهنی که در آن بود، تکّه تکّهی فلزش را حلقهی انگشتر کردند. این خاتم سلیمانی بر کسی که آن را به دست کرده بود، اثر انقلابی میگذاشت. ( ع. شریعتی، م.آ، ج ۲۳، ص ۳۹۱) ٣- در حرّ روز تاسوعا و حرّ روز عاشورا هیچ تغییری رخ نداد جز تغییر رهبری. در این دگرگونی عظیم تنها رهبریست که تغییر کرده است و این تغییر رهبریست که فرد جنایتکار را برکشیده و تا متعالیترین مقامی که انسان میتواند در زندگی به آن راه یابد، بالا برده است. ( ع. شریعتی، م.آ، ج۲، ص ۲۳۳)
« هر مکتبی هیاهو می خواهد ، باید پایش سینه بزنند؛ هر مکتبی تا پایش سینه زن نباشد ، تا پایش توی سر و سینه زدن نباشد ، حفظ نمی شود . اینها اشتباه می کنند ، بچه اند اینها ! نمی دانند که این نقش روحانیت و نقش اهل منبر چی هست در اسلام ، خودتان هم شاید خیلی ندانید ! این نقش ، نقشی است که اسلام را همیشه زنده نگه داشته ، آن گلی است که هی آب به آن می دهند . این گریه ها و این ذکر مصیبتها ، مکتب سید الشهدا را زنده نگه داشته است . ما باید برای یک شهیدی که از دستمان می رود عَلَم بپا کنیم ، نوحه خوانی کنیم ، گریه کنیم ، فریاد کنیم . دیگران می کنند . دیگران فریاد می زنند وقتی یکی از آنها کشته بشود ، فرض کنید که از یک حزبی یکی کشته بشود ، میتینگها می دهند ، فریادها می کنند . این ، یک میتینگ و فریادی است برای احیای مکتب سیدالشهدا و اینها [ منتقدان عزاداری ] ، ملتفت نیستند و توجه ندارند به این مسائل . همین گریه ها نگه داشته این مکتب را تا اینجا و همین نوحه سرایی ها ، همینهاست که ما را زنده نگه داشته ، همینهاست که این نهضت را پیش برده ؛ اگر سید الشهدا نبود ، این نهضت هم پیش نمی برد . سید الشهدا همه جا هست : کل ارض کربلا . همه جا محضر سید الشهداست ، همه منبرها محضر سیدالشهداست ، همه محرابها از سید الشهداست .» (صحیفه امام - جلد هشتم - صفحه ۵۲۷)
هدیه : این هم اینفوگراف کامل واقعه عاشورا که به همت دوستان خبرگزاری برنا تهیه شده است .
هر محله و تقریباً هر گذری تکیه ای داشت که بانیان خیر از اهل محل در سابق ساخته بودند . بعضی یک دو تا چند دکان وقفی هم برای مصارف تعزیه داری داشتند که متولی ، به مصرف تعمیر تکیه و عزاداری می رساند ولی اکثر بی موقوفه و اهالی محل هر سال در ایام عزاداری ، تکیه را راه می انداختند. گاهی هم این تکیه ها مانند تکیه رضا قلی خان و تکیه سر تخت در معبر عام اتفاق افتاده بود. این تکیه ها اگر سر راه نبود ، سر تا سر سال خالی افتاده و زباله دان اهل محل بود یا بقالیهای گذر ، در غرفه های آن پیاز خشک می کردندو اطاقهای آن را انبار خواربارهای فروشی خود قرار می دادند . ولی همین که ایام عزاداری نزدیک می شد به سعی و همت داش های محل وتحت اوامر باباشمل تعمیر شده و چادری در آن برپا و عزاداری به راه می افتاد.
مخارج این عزاداریها را اهالی محل که خانه آنها وسعت بساط روضه خوانی حتی در شبهای جمعه هم نداشت و می خواستند به ثواب برسند می دادند و چون عده ، زیاد بود پول معتنابهی جمع می شد . بعضی که هیچ پول نداشتند یا نمی خواستند بدهند ، لوازم و اسباب از قبیل چراغ و پرده گلدوزی و میز و سماور و اسباب چای و از این قبیل چیزها می دادند و طاقنماهای تکیه با این لوازم تزئین می شد.
شبها متصدی هر طاقنما از واردین پذیرایی می کردند . به مجرد ورود وارد ، بعد از دادن گلاب ، در سینی کوچک ورشو و نعلبکی بلور ، قهوه و قند ساییده تقدیم و سپس اگر تابستان بود فوراً شربت و اگر زمستان بود چای می آوردند. وارد ، قلیان کش بود یا نبود ، قلیان ِ سر و پا آبچکان ِ تمیزی ، پذیرایی را ختم می کرد . مصارف هر طاقنما را صاحب طاقنما از کیسه خود می داد و پولهایی که جمع شده بود ، برای مصارف عمومی تکیه بود . در بعضی از تکیه های بزرگتر ، یک طاقنما را با اسباب و ادوات درویشی از قبیل پوست تخت و کشکول و بوق و من تشا و تسبیح زینت و به تبعیت پوست تخت ، پوست پلنگ و خرس و روباه و سمور هم با اینکه با ادوات درویشی مناسبت نداشت ، جزو این تزئینات وارد می کردند . در این طاقنما یک نفر ، بندهای اشعار محتشم را که در مرثیه تاکنون به از او کسی شعر نسروده است ، می خواند.

در صحن تکیه ، غیر از جلو طاقنماها که برای پذیرایی واردین مهیا بود ، عده ای نشسته ، منتظر رسیدن وقت سینه زنی بودند و دم به دم با صدای بلند صلوات دسته جمعی می فرستادند . این بساط تا ده شب بر پا بود . روزها در این تکیه ها تعزیه خوانی می شد و ساعات تعزیه را طوری مرتب می کردند که شش هفت دسته تعزیه خوانی که در شهر بود ، به همه جا برسند . معین البکاء و دسته دولتی هم اگر تعزیه خوانی تکیه دولتی و رجال و اعیان وقتی برایش باقی می گذاشت ، تعزیه تکیه های مهم شهر را هم مثل سید ناصر الدین و حیاط شاهی که در آنها به اسم نایب السلطنه تعزیه خوانی می شد ، قبول می کرد .
در دهه اول محرم ، سر هم رفته ، بین دویست سیصد از این مجالس تعزیه داری اعم از روضه خانه های اعیان و تکیه های محل ، در شهر تهران دایر بود . دو دهه دیگر محرم و دو دهه اول صفر ، البته روضه خوانی بود ولی نه به اندازه دهه اول محرم . در دهه آخر صفر هم به مناسبت اربعین و روز بیست و هشتم شهادت حضرت امام حسن مجتبی «ع » و روز بیست و نهم ، وفات پیغمبر «ص» ، باز روضه خوانی و دسته گردانی تجدید می شد ولی مثل دهه اول محرم خیلی زیاد نبود .
شک نیست که مصارف این تعزیه داریها بالاخره از کیسه اعیان و مردمان توانا بیرون می آمد . ولی انصاف را ، اگر سعی و همت و فداکاری بی ریای طبقه داش مشدی های تهران با آن توأم نمی شد ، هیچ وقت منظره خارجی و عمومی این عزاداری به این طول و تفصیل و شکوه نمی رسید . گذشته از سینه زنی و دسته گردانی که عزاداری مخصوص این آقایان بود ، تزئین طاقنماهای تکیه های محلات تماماً به سعی و همت این مردمان ساده و با ایمان صورت می گرفت . بعضی از آنها که کسب و کار و توانایی داشتند ، مصارف طاقنمای تکیه را هم از کیسه فتوت خود می پرداختند .
این مردمان ساده بی آلایش ، نه جمعیت خاصی در جامعه تشکیل می دادند و نه آیین نامه کتبی و تشریفاتی برای پذیرفته شدن افراد در جمعیت داشتند، بکه هر کس عملاً لوطی گری خود را ظاهر می کرد ، جزو جمعیت آنها محسوب می شد. نان خوردن از دسترنج خود ، احترام نسبت به بزرگتر ، محبت و مهربانی با کوچکتر ، دستگیری از ضعیف ، کمک به مردمان درمانده و عفیف و پاکدامن ، تعصب کُشی از افراد جمعیت و اهل کوچه و محله و بالاخره شهر و ولایت و کشور ، فداکاری و رُکی و بی پروایی ،حقگویی و حمایت از حق ، بی اعتنایی به ماده ، عدم تحمل تعدی و بی حسابی ، اخلاق خاصه داشی بود .
در میان امامزاده های حول و حوش تهران ، امامزاده داوود خیلی طرف توجه این طبقه بوده ، کمتر داشی پیدا می شد که سالی یک بار یا لا محاله در تمام دوره داشی یک دفعه به این زیارت نرفته باشد ، چنانکه امامزاده داوود به مکه مشدی ها معروف شده بود و هر کس از آنها استطاعت داشت ، حکماً به این زیارت می رفت . از شهدای کربلا به حضرت عباس و حر بسیار معتقد بودند . بزرگترین قسم آنها به « حضرت عباس » و به «کمربند حر » بود و این ارادت خاص از این را بود که حضرت عباس امان نامه ابن زیاد را که به وسیله شمر برای آن بزرگوار فرستاده شده بود ، رد کرده و او را بور کرده بود و حُر از مقام ریاست قبیله و سرکردگی و وجاهت در نزد ابن زیاد ، صرف نظر کرده نزد امام حسین «ع» آمده و جان خود را فدا کرده است . فداکاری این دو بزرگوار با طبع این مردمان ساده بی آلایش متناسب و ارادت خاص آنها به این دو جوانمرد برای فداکاری یا به اصطلاح خودشان لوطی گری آنهاست .
فلان اعیان محل که روضه خوانی یا تعزیه خوانی داشت ، داش های محله بدون هیچ طمع وتوقع و فقط از راه تعصب بچه محلگی ، آنچه در قوه داشتند برای تجلیل مجلس بچه محله خود به عمل می آوردند ، دسته خود را به این تکیه می بردند و مایه کماری سینه زنی می کردند.
صاحب مجلس اگر کاری به آنها رجوع می کرد ، از دل و جان انجام می دادند . در آخر کار که صاحب مجلس می خواست اجر زحمت آنها را بدهد ، با زحمت فراوان می توانست انعام خود را به بعضی از آنها که استحقاق مادی داشتند بقبولاند . حتی شاید گاهی کار به قهر کردن داش هم می رسید که بالاخره به وسیله بابا شمل محل ، میان طرفین اصلاح شده و داش به قبول کردن هدیه یا انعام صاحب مجلس بر او منت می گذاشت . در عوض وقتی تکیه محل راه می افتاد ، داش ها خانه اعیان را مثل خانه خود دانسته و آنچه ظرف و اسباب و چراغ لازم داشتند ، بی ریا مراجعه می کردند و از این طرف هم بدون هیچ مضایقه کار راه اندازی می شد و همه این کارها از راه اخلاص به خاندان رسالت سر و صورت می گرفت .
این بود وضع عزاداری و این بود اخلاق مردمانی که وجهه عمومی این عزاداری را اداره می کردند.
روضه بهانه و اصل مقصود ، انتشار تربیت و معلومات اسلامی در توده مردم بود . گذشته از منبر واعظ ها که نصف بیشتر اوقات روضه را اشغال می کرد ، همان روضه خوانها و ذاکرین هم مطالبی برای مردم می گفتند که مایه پرورش افکار و اخلاق آنها بوده و « فمن یعمل مثقال ذرة خیرآً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره » را در مغز آنها فرو می برد و توده را عملاً تربیت و از همه بالاتر ایمان را در قلب آنها جایگزین و محکم می کرد.
جمع شدن عارف و عامی و اعیان و اشراف و متوسط و فقیر در یک مجلس و زیر یک چادر و برای یک مقصود ، باعث خبردار شدن طبقه توانا از حال ناتوان و بالنتیجه تراوش اعمال خیر از این طبقه و عمومیت دادن فرهنگ در طبقات پایین بود . در فاصله دو روضه خوان که قلیان و چای به مردم می دادند ، هر کس با همسایه خود در اطراف بیانات روضه خوان و واعظ مذاکراتی می کرد و اگر مشکلی داشت ، از عالِمتر از خود که در آن مجلس زیاد و اکثر نزدیک به او بودند ، سؤالاتی کرده و مشکل خود را حل می کرد و حول و حوش هم از این سؤال و جواب ، استفاده خود را می کردند. به واسطه همین مجالس بود که معارف اسلامی در عارف و عامی مردمان این کشور ، عمومیت داشت و همه بیش و کم سعی می کردند خود را متخلق به اخلاق اسلامی کرده ، در فرهنگ و اخلاق و مذهب عامی بسیط نباشند .
در همین مجالس بود که روح دموکراسی اسلامی ، مورد بروز و ظهور پیدا می کرد . فلان مرد کاسب که طمطراق و غاشیه و اسب و نوکر فلان اعیان محل را دیده بود ، در این مجالس می دید که پسر همین اعیان که صاحب مجلس است ، با کمال ادب و با تبسمی که دلیل رضایت او از این عمل است ، فنجان چای را دست گرفته ، دو زانوی ادب بر زمین می گذارد و به او تقدیم می دارد . همین عمل ساده ، حس تعالی و برادری و برابری و یکرنگی را در طرفین ایجاد و بالنتیجه سبب پرورش روح و علو طبع طبقه پایینتر شده و روح دموکراسی را در قلب طرفین جایگیر می کرد .
باز در همین مجالس بود که طبقات پایینتر با اعیان و اشراف ، زانو به زانو نشسته و از آنها ادب اجتماعی را که در هر جامعه در طبقات بالاتر زیادتر است ، می آموختند . خیلی از مردم بودند که تا سن های جلوتر ، جزو طبقات پایینتر بوده و درسی هم نخوانده بودند و با وجود این به مقامات عالیه می رسیدند . اینها ادب اجتماعی ناگزیر شغل خود را از کجا آموخته بودند ؟ مسلماً از همین مجالس . و الا بر فرض دارا بودن هوش کافی ، همان آداب ندانی آنها سبب می شد که در بدو امر ، داغ باطله خورده و از چهار چوب طبقه خود نتوانند بیرون بیایند.
این بود که در جامعه ، مردمان خوب با ایمان با ادب در همه صنف و همه طبقه زیاد بودند و شخص به مزدورهای کاری و پیشه ورهای محکم کار و کاسبهای با انصاف و تجار با دیانت و نوکرهای دلسوز و فقرای صبور شکور ، از یک طرف و از طرف دیگر به مال داران با سخاوت و صاحبکارهای با فتوت و کارفرمایان با مروت و آقایان با گذشت و رحم و شفقت در جامعه زیاد بر می خورد . همه با هم مهربان بودند . همه ادب اجتماعی داشتند و همه با ایمان بار آمده بودند ، در صورتی که دولت که وظیفه دار تربیت جامعه است ، ابداً کاری در این مشروع انجام نمی داد و دیناری در راه فرهنگ و آموزش و پرورش جامعه خرج نمی کرد .
مردم ، خود آموزگار یکدیگر و خود حافظ اساس مسلمانی بودند . ولی از وقتی که طبقه توانا ، مجالس عزاداری را وسیله تظاهر و نمایش ِتجمل قرار داده و مستمعین هم برای وقت گذرانی به این مجالس رفتند و برخی روضه خوانها هم جنبه های اخلاقی منبرهای خود را ترک گفته ، بیشتر به ظاهرسازی پرداختند ، روح و معنی هم جای خود را به لفاظی سپرد و روضه های طرز ملا آقای دربندی رواج گرفت و خواب و خیال جزو حقایق گشت . روضه خوانها به نقل اخبار ضعیف پرداخته ، سهل است در همان روایات هم تعبیرات زاده فکر خود را مداخله دادند و به عنوان « زبان حال » ، دروغهای ناروا به خانواده پیغمبر بستند و برای سکه کردن منبر خود و در آوردن جیغ ِ زنها ، تا توانستند رطب و یابس را به هم بافتند .
این وضع از اواخر سلطنت ناصرالدین شاه شروع و روز به روز قوت گرفته ، در زمان مظفر الدین شاه به اوج کمال رسیدو ایمان را در مردم سست کرد . پاره ای از متدین ها که این رویه را مخالف روح عزاداری دانستند ، بنای نقادی را گذاشتند . نقادی این دسته برای اصلاح بود ولی جمعی که تا این وقت ، جرئت ژکیدن بر ضد روضه خوانی نداشتند ، از این نقادی به جرئت آمده ،در صدد متزلزل کردن اساس آن بر آمدند. در این ضمن ها مشروطه هم وارد معرکه شد ...
از : همشهری داستان ، آذرماه 1389 ، شماره 63 خردنامه ، صفحات 115 تا 119 به نقل از : عبدالله مستوفی ، شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه ، ( انتشارات زوّار ، 1384 ) ، جلد اول .
پ . ن : طی ماههای اخیر ، همشهری توانسته با انتشار ویژه نامه های داستان مجله خردنامه ، اتفاقی تازه در مسیر انتشار فرهنگ و هنر را موجب شود . در این میان ، شماره اخیر همشهری داستان ، با اختصاص بخشی به نقل روایتها از تعزیه خوانی و عزاداری سید الشهدا در سالهای دیرین گذشته به نقل از سفرنامه ها و تاریخ نویسی های ایرانیان و شش تن از خارجیانی که در کشورمان حضور داشته اند ، حال و هوای نشریه را با حال و هوای ایام همسو کند .
در بخش انتخاب شده در این روزنوشت ، عبدالله مستوفی (1255 تا 1329) با قلم روان و تیزبین خود ، ضمن ارائه یک نگاه منحصر به فرد مردمشناسانه و جامعه شناختی از حال و روز مردم و طبقات اجتماعی آنان در آن ایام ، با ظرافت به نقش و تأثیرات تربیتی ، اجتماعی ، فرهنگسازی و اصلاحی عزاداری دهه اول محرم و دهه آخر صفر پرداخته و در عین حال ، انتقادات خود را از برخی بدعتها و تحریفات در روضه خوانیها مطرح کرده و نشان داده است که این اشکالات که از سوی علمای بزرگ معاصر بیان شده ، در آن روزگاران نیز سابقه داشته است !
در عین حال با توضیحاتی که داده و تعریفی که از واژه های داش مشدی ، لوطی و دموکراسی داده ، معلوم می شود این واژه ها بار معنایی و فرهنگیی که امروز از آنها مستفاد می شود را در آن ایام نداشته اند.
به سهم خودم به عنوان یک خواننده همیشگی « همشهری داستان » به دست اندرکاران خوش سلیقه آن ، دست مریزاد و خسته نباشید و خدا قبول می گویم .
١
تا گفتی : « بابا ... »
با سَر آمد !

٢
در روز حشر، حـق چو بگوید: "چه داشتی؟"
سر بر کشد حسین و بگوید: "حساب شد!"
٣
... حُر شخص نیست ؛
فضیلتی است،
از توشهبار کاروان مهر جدا مانده
آن سوی رود پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی است
که آدمی را به خویش باز میگرداند
و توشه را به کاروان...
پ . ن : دو نوشته را از این دو منبع برداشته ام : + و + و سومی ، شعر بلندی از دکتر علی موسوی گرمارودی است با عنوان «خط خون» که متن کامل آن را می توانید در اینجا بخوانید.
توجه داشته باشید که مؤلفه های زیادی عمل کردند تا بشود در روز روشن ، حسین بن علی «ع» را در جامعه ای که جدش بنا کرده و پدرش سالها بر آن حکومت کرده بود ، کشت و سرش را بر سر نیزه برد . شرایط زیادی دست به دست هم داد تا جامعه و تاریخ ، کربلا خیز شد . من فقط به یکی دو مورد اشاره می کنم که باید نسبت به آنها حساس بود .
یکی ، آن « فئه باغیه » ای است که پیامبر «ص» گفته بودند که روزی وارد حکومت اسلام می شوند و قدرت را در دست خواهند گرفت . آنان بتدریج و از دوره های قبل ، در داخل حکومت اسلامی خزیدند . باندهای فاسد قدرت طلب ، ابتدا در گوشه حاکمیت دینی خزیدند ؛ ولی کم کم فرصت پیدا کردند و توطئه های پیچیده ای برای جنگ قدرت ، طراحی و اجرا کردند و گام به گام ، همین احزاب و جناحها ، احزاب شرک و نفاق در حکومت ، نفوذ کردند و جای پا یافتند. آنان اصول نهضت پیغمبر «ص» را قبول نداشتند ولی تظاهر می کردند که قبول دارند و شروع به تحریف این اصول کردند و به توخالی کردن آن پرداختند و پله پله بالا آمدند تا حاکمیت بتدریج تغییر کرد . ظاهر حکومت دینی ، باقی بود ولی باطنش عوض شد .

یکی دیگر از مؤلفه های مؤثر اینکه بعضی از سران سابقه دار جهان اسلام و اصحاب پیامبر «ص» کم کم فاسد شدند و در پی دنیا افتادند تا زهد و گذشت و فداکاریهای سابق خود را جبران کنند و به اشراف ،سرمایه دارهای بزرگ و رانت خواران حکومتی تبدیل شدند. بعضی شان کسانی بودند که سابقه جهاد و تلاش ، انفاق ، تبعید ، شکنجه شدن و فداکاریهای بزرگ داشتند و فقط شهید نشده بودند ، و الا بسی فداکاریها کرده بودند ؛ افراد خوشنامی که کم کم اولویتهایشان عوض شد ، اخلاقشان ، طرز فکرشان و طرز حرف زدنشان تغییر کرد و از آن آرمانها و ایده ها فاصله گرفتند ، همچنین با جناحهای مخالف اسلام که بظاهر ، مسلمان شده بودند ، علیه علی و آل علی «ع» و برای حفظ منافع خود ائتلاف کردند و انحرافات مالی ، عقیدتی ، اخلاقی و سیاسی بتدریج در این مدت اتفاق افتاد.
نکته دیگر اینکه شهادت سید الشهدا «ع» در دوره نسل سوم نهضت پیغمبر «ص» اتفاق افتاد که جوانانی وارد جامعه شده بودند که حلاوت تعالیم ِ چشم در چشم ِ پیامبر «ص» را نچشیده و در و اُحد و خیبر و خندق را ندیده بودند ؛ ولی می دیدند که اصحاب پیغمبر با یکدیگر درگیرند و همگی هم از اسلام و قرآن و دین ، دم می زنند . تشخیص برای اینان به واقع مشکل بود که آیا علی «ع» و حسن «ع» و حسین «ع» حق می گویند یا آن آقایانی که با اینان درگیرند ؟ این نسل سوم در هر دو جبهه هم حضور داشته اند .
اگر بخواهم درباره جغرافیای سیاسی زندگی سید الشهدا عرض کنم ، باید بگویم که ایشان در سالهای سه یا چهار هجری به دنیا آمدند ؛ یعنی حول و حوش جنگ احد و در کوران مبارزات جد و پدرشان برای تثبیت حکومت اسلامی در مدینه . امام حسین «ع» ، هفت هشت ساله هستند که پیامبر «ص» از دنیا می روند و قضیه سقیفه پیش می آید و مسایلی که بعد از آن اتفاق می افتد . پیامبر اکرم «ص» برای آنکه مردم را از همان دوران خردسالی به حسین «ع» توجه داده باشند و جامعه اسلامی نسبت به مواضع جریانها در دهه های بعد توجیه شده باشند تا در صف بندیهای نیم قرن آینده در جهان اسلام که یک طرف آن حسن «ع» و حسین «ع» ، و طرف دیگر یزید و معاویه اند ، حق و باطل را بتوانند تشخیص بدهند ، ایشان به مناسبتهای گوناگون بارها و بارها در حضور مردم ، از شاخص بودن حسن «ع» و حسین «ع» سخن گفتند تا در حافظه عمومی جامعه اسلامی ، آن عزیزان به عنوان ملاک دین مطرح باشند و بر « فئه باغیه » و باند تبهکاری که با اینان درگیر می شوند ، نفرین فرستادند.
می فرمود : « حسین منّی و انا من حسین » ؛ یعنی خط من ، خط حسین «ع» ، و خط حسین «ع» خط من است و فردا که من نیستم ، حسین یعنی من و موضع حسین یعنی موضع من . اگر فرمود حسن و حسین ، سید شباب اهل الجنه هستند ، نوعی تعیین تکلیف برای آینده جهان اسلام و تشخیص خطوط هم بود . پیامبر «ص» در میان سخنرانی ، این دو کودک را بر روی زانوهایشان می نشاندند و در ملأ عام ، می بوسیدند و اگر در هنگام سجده نماز ، حسین «ع» که کودک بود برشانه پیامبر «ص» می رفت ، پیامبر نماز را معطل می کرد تا حسین «ع» خود پایین بیاید و سپس از سجده بلند می شدند . پیامبر «ص» می خواست به هر بهانه به مردم بگوید که اینها معیار خط منند و وقتی من نیستم ، ادامه خط من ، حسن «ع» و حسین «ع» هستند . در واقع ، جامعه را برای تشخیص جناح بندیهای آینده در سی چهل پنجاه سال بعد آماده می کردند .
اگر پیامبر «ص» می گویند : « حسین منّی و انا من حسین» ، بدان معنی است که فردا باند اُمویها نتوانند بگویند که ما هم اسلامی هستیم و درک و تفسیر خودمان را از اسلام داریم ! یعنی حسین «ع» یک تفسیر دارد ، یک تفسیر هم ما داریم . خاطره صدای پیامبر «ص» باعث می شد که نتوانند چنین چیزهایی را به سادگی بگویند.
وقتی پیامبر «ص» گفت : « حسین منّی و انا من حسین » ، یعنی اسلام ، یک تفسیر بیشتر ندارد و آن تفسیر ِ حسین «ع» است و تفسیر اُمویها ، تفسیر درست اسلام نیست تا آنها فردا به راحتی نگویند - چنانکه گفتند - که اسلام ، مقدس و محترم است ؛ ولی ربطی به دعواهای ما ندارد ؛ برخورد ابزاری با آن نکنیم ! دین را داخل مسائل سیاسی و اختلافات خود نکنیم ، دین در کنار و محترم باشد ! ، ما با حسن و حسین بر سر مسائل دیگری دعوا می کنیم و اختلاف ما اصلاً ربطی به دین ندارد . اسلام ، مقدس است ؛ پیغمبر ، محترم است و قرآن ، روی سر ماست ؛ اما ما کار خودمان را انجام می دهیم ، حسین هم به خاطر قدرت با ما می جنگد ؛ ما هم جواب او را می دهیم .
پیامبر اکرم «ص» برای آنکه نتوانند بعدها چنین حرفهایی بزنند و برای آنکه معلوم باشد که جنگ حسین «ع» و یزید ، جنگ دو قبیله و دو جناح و دو قرائت ! در داخل اسلام نیست ، بلکه جنگ اسلام و کفر است ، از دهه ها قبل تکلیف خطوط را روشن کردند .
از : دکتر حسن رحیم پور ازغدی ، حسین ؛ عقل سرخ ، ( چاپ سوم : تهران ، انتشارات سروش ، شهریور 1381 ) ، صفحات 49 تا 52 .
١- کلُّ یوم ٍ عاشوراء وَ کلُّ ارض ٍ کربلاء - این - یک عبارت آموزنده است . نه معنایش این است که هر روز کربلاست ، هر روز بنشینید گریه بکنید . [ بلکه باید ] ببینید چه کرده ، کربلا چه صحنه ای بوده ، هر روز این صحنه باید باشد : مقابله اسلام با کفر ، مقابله عدل با ظلم ، مقابله عدد کم با ایمان زیاد ، در مقابل ِ عدد ِ زیاد با بی ایمانی .
( امام سید روح الله موسوی خمینی ، صحیفه امام ، ج 10 ، ص 8 )
***
2- عاشورا درس می دهد که برای حفظ دین باید فداکاری کرد . درس می دهد که در راه قرآن ، از همه چیز باید گذشت ، درس می دهد که در میدان حق و باطل ، کوچک و بزرگ ، زن و مرد ، پیر و جوان ، شریف و وضیع و امام و رعیت ، با هم در یک صف قرار می گیرند ؛ درس می دهد که جبهه دشمن با همه تواناییهای ظاهری ، بسیار آسیب پذیر است .
( آیت الله سید علی خامنه ای ، 22 / 4 / 1371 )

3- این که حسین فریاد می زند - پس از اینکه همه عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند - فریاد می زند که : آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد ؟ هل من ناصر ٍ ینصرنی ؟ ، مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد ؟ این سؤال ، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش ، از آینده است و از همه ماست و این سؤال ، انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند و دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند ، اعلام می نماید .
( دکتر علی شریعتی ، حسین وارث آدم ، صفحه 203 )
***
4- عقل می گوید : بمان ! و عشق می گوید : برو ! ... و این هر دو - عقل و عشق - را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود . در روز هشتم ذی الحجه ، یوم الترویه ، امام حسین آگاه شد که عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مکه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر کنند و به شام برند و اگر نه ... حرمت حرم امن را با خون او بشکنند . آنان که رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند ، معنای حرمت حرم امن را چه می دانند ؟ کعبه آنان که در مکه نیست تا حرمت حرم مکه را پاس دارند ؛ کعبه آنان قصر سبزی است در دمشق که چشم را خیره می کند . آنجا بهشتی است که در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی کفایت کند ... و از آنجا شیطان بر قلمرو گناه حکم می راند ، بر گمگشتگان برهوت ِ وهم ، بر خیال پرستانی که در جوار بهشت لا یتناهای رضوان حق ، سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنکه این همه ، سرابی است که از انعکاس نور در کویر مرده دلهای قاسیه پیدا آمده است . کعبه ، قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر ؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لکن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را از چشمها پنهان دارند ... شکستن حرمت حرم خدا برای آنان که کعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی که امام حسین برای پرهیز از این فاجعه مکه را ترک گفته است در شگفت خواهند آمد ... اما آنکه می داند حرم خدا ، نقطه پیوند زمین و آسمان است ، در می یابد که شکستن حرمت حرم ، آنهمه عظیم است که چیزی را با آن قیاس نمی توان کرد . بلا در کمین ِ نزول بود و ابرهای سیاه از همه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مکه گرد می آمدند و فرشتگان ِ همه آسمانها در انتظار کلام ِ « کُن » بی قرار بودند ؛ و اذا قضی امراً فانّما یقول له کُن فیَکون . در میان ِ « کُن » و « یکون » ، تنها همین « فا » ( ف ) فاصله است ، و آن هم در کلام ، نه در حقیقت . آیا امام که خود باطن ِ کعبه است ، اذن خواهد داد که این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم با خون او شکسته شود ؟ ... خیر .
امام حج را با نیت عمره مفرده به پایان بردند و آنگاه عزم رحیل را با کاروانیان در میان نهادند : « الحمد لله ، ما شاء الله و لا قوة الا بالله و صلی الله علی رسوله ... مرگ ، بر بنی آدم ، چون گردن آویزی بر گردن دختری زیبا آویخته است ، و چه بسیار است ولع و اشتیاق من به دیدار اسلافم ، [ چون ] اشتیاق یعقوب به دیدار یوسف ؛ و برای من قتلگاهی اختیار شده است که اکنون می بینمش . گویا می بینم که بند بند مرا گرگان ِ بیابان ، بین نواویس و کربلا ، از هم می درند و از من شکمبه های خالی و انبان های گرسنه خویش را پُر می کنند» . « گریزگاهی نیست از آنچه بر قلم تقدیر رفته است . رضایت خدا ، رضایت ما اهل بیت است ؛ بر بلایش صبر می ورزیم و او نیز با ما در آنچه پاداش صابران است وفا خواهد کرد . اگر پود از جامه جدا شود ، اهل بیت نیز از رسول خدا جدا خواهند شد ... آنان در حظیرة القدس با او جمع خواهند آمد ، چشمش بدانان روشن خواهد شد و بر وعده ای که بدانان داده است وفا خواهد کرد . اکنون آنکه مشتاق است تا خون خویش را در راه ما بذل کند و نفس خود را برای لقای خدا آماده کرده است ... پس همراه با ما ، عزم رحیل کند که من چون صبح شود به راه خواهم افتاد . ان شاء الله » .
( شهید سید مرتضی آوینی ، مناظره عقل و عشق )
***
پ . ن : مثل هر سال ، در این ده روز محرم ، آب و آتش را رنگ سرخ می زنم ، سیاه می پوشم و به عزای سید الشهدا « ع » می نشینم ...
1- معمولاً عادت ندارم از کسی به خاطر انتساب به شخصیتی تعریف کنم و برعکس ، چندین بار به این شیوه ها با عناوینی چون «ولیعهد پروری» و « شهبانوگری» تاخته ام حتی اگر این اشخاص فرزند و مادر شهید بوده باشند. فاطمه فاطمه است ِ دکتر شریعتی نمونه خوبی است که تبیین می کند حضرت زهرا «س» نه به دلیل انتساب به پیامبر اکرم «ص» و همسری امام علی «ع» و مادری بزرگانی چون امام حسن و امام حسین «علیهم السلام» که بیش از آنها به دلیل رفعت و عظمت خود شخصیت بزرگوارش است که شایسته احترام و تکریم و تعظیم است .

2- مسئله «شمس» فرق می کند . شمس از نمونه هایی است که اتفاقاً شخصیت فرهنگی و سیاسیش ، تحت الشعاع انوار درخشان شخصیت برادر بزرگش «جلال » قرار گرفت و اتفاقاً در مورد او به همین دلیل ِ پرهیز از انتساب ، به او به چشم ِ برادر ِ جلال نگریستند نه به چشم شمس ِ نویسنده و سیاستمدار ! و این برای او نوعی مظلومیت به شمار می رود.
حدود پنج شش سال پیش ، ماهنامه « کیهان فرهنگی» در اقدامی شایسته و با تعمد ، به سراغ شمس رفت تا این بار فقط از او بشنود و درباره او بگوید و بنویسد که در این کار تا حد زیادی موفق شد . هر چند بالاخره نمی شود در چنین ویژه نامه ای نامی از جلال و طالقانی و ... نیاید !
3- سی چهل روز پیش که همکار سابق کیهانی مان خانوم مریم کاظم زاده - همسر خواهر زاده شمس و جلال - زنگ زد و خبر بستری شدن شمس را داد و گفت که حالش وخیم است ، غم وجودم را گرفت ؛بیشتر از آن رو که می دیدم ما تنها در هنگامه هایی که مردی را از دست داده ایم یا در شُرُف از دست دادنیم به صرافت بزرگداشت او می افتیم . اما وقتی یاد آوینی افتادم که در ماهنامه سوره ، شماره ای را به مصاحبه با شمس اختصاص داده بود و کیهان ِ دوران برادر بزرگوارم مهدی نصیری که فکر می کنم یوسفعلی میر شکاک کار مشابهی کرده بود و کیهان فرهنگی دوران حاج آقا معلا که همان طور که گفتم یک شماره کامل را فقط به شمس ویژه کرده بود ، کمی تسلا یافتم و بخصوص که در روزهای بعد ، دیدم رهبر عزیز انقلاب کسانی را برای عیادت و پیگیری حال او فرستاده بودند و شخصیتهای فرهنگی و نویسندگانی که به دیدنش رفتند و حال شمس کمی بهتر شد .

اما امروز صبح زود که خانوم کاظم زاده یک بار دیگر تماس گرفت و خبر کوچ آل احمد را داد ، به این فکر کردم که او و جلال چه سعادتمند بودند که پس از عمری دویدن به دنبال این حزب و گروه و جدایی از دینداری و اصالت ، چه خوب به فطرت خودشان بازگشتند و عاقبت به خیر شدند . بعد از اینکه به دوستان خبرگزاریها ، خبر درگذشت شمس را دادم ، رفتم سراغ کیهان فرهنگی ویژه شمس و یک بار دیگر ، حرفهای او را و خاطرات او را از این «بازگشت» خواندم ؛ حرفها و خاطراتی که خواندنشان برای هر کسی که ذوقی دارد و دغدغه ای ، تأمل برانگیز و عبرت آموز است :
الف - امام برای نگارش غربزدگی ، به جلال جایزه داد
شمس آل احمد در مصاحبه با کیهان فرهنگی : قبل از انقلاب ، من با احمد آقا خمینی آشنا بودم . خدا او را رحمت کند . وقتی در دی ماه سال 40 پدرم فوت کرد ، حضرت امام برای ایشان در قم مجلسی گرفته بودند . این بود که برای عرض تشکر ، جلال و من و دامادمان شیخ حسن دانایی به خدمت ایشان رفتیم . اول با احمد آقا روبوسی کردیم و بعد ، احمد آقا پیش آقا رفت و چیزی در گوش ایشان گفت و آقا اجازه ورود دادند. اطاق مستطیل شکلی بود با یک تشکچه کوچکی که بالای اطاق افتاده بود و قسمتی از یک کتاب از زیر آن پیدا بود . جلال ، آهسته کتاب را بیرون کشید ؛ «غربزدگی» بود. به امام گفت : آقا این پرت و پلاهای ما خدمت شما هم رسیده ؟ امام گفتند : من برای این کتاب ، خیلی هم از شما متشکرم . این مطالب ، اباطیل نیست . این حرفها را ما باید می زدیم و حالا که شما زده اید ، کار خوبی کرده اید و بعد دست کردند از زیر همان تشکچه ، یک پاکت در آوردند و گفتند : این هم جایزه اش .
از خدمت ایشان که بیرون آمدیم ، توی راه در ماشین ، من پاکت را باز کردم . مقداری پول بود . به جلال گفتم : این پول را باید نصف کنیم . گفت : چرا نصف ؟ همه اش مال تو . این را آقا به تو داده ، من خانه دارم ، اما تو خانه نداری. من آن پول را پیش پرداخت همین خانه ای دادم که حالا هم در آن زندگی می کنم.
ب - صادق هدایت ، جلال را توده ای کرد
همان طور که اشاره کردم ، جلال مقدمات و سطح را در مدرسه دینی مروی خواند و بعد به نجف اشرف رفت و برگشت و دیگر ، آن مسایل را رها کرد و ادبیات خواند. یک قصه و یک ترجمه هم از او در مجله سخن که آنزمان خانلری در می آورد ، چاپ شد . دکتر خانلری هم آنروزها چپ می زد ، صادق هدایت هم آنموقع با مجله سخن همکاری داشت و دور و بر حزب توده زیاد می رفت و سمپات آنها بود . صادق هدایت ، جلال را به حزب توده معرفی کرد . سال 1323 جلال عضو حزب توده شد و ترقی کرد ، چون هم زبان عربی می دانست و مشترک مجله « الهلال» مصر بود و هم زبان فرانسه می دانست و دهان گرمی در سخنرانی و خطابه داشت و از طرفی ، جوان ِ با جسارتی بود.
ج- ریشه یابی بد اخلاقیهای پدر آل احمد که در قصه های جلال بازتاب داشت
پدرم ، مردی خوش اخلاق و مهربان و مردم دار بود و خط خوشی هم داشت ، اما خانه نشینی بر اثر جور حکومت رضا خان ، او راتنگ خلق کرده بود ...آنزمان حکومت پهلوی قصد داشت روحانیت شیعه را منهدم کند و چنان فشاری وارد کرد که چند سال خانواده ما نتوانستند از خانه خارج بشوند و ما با چه مکافات و دردسری در خانه ، حمام کوچکی ساختیم . عکس العمل خانه نشینی پدر ، بخصوص وقتی که محضرش را بسته بودند و مسجد و محرابش (مسجد پامنار و مسجد لباسچی) را تعطیل کرده بودند وجود یک جو عصبی و متشنج در خانه بود که منجر به تنبیه و سختگیری زیاد نسبت به ما می شد و همین جو بود که اول جلال و بعد مرا عاصی کرد ؛ عصیانی که به صورت طغیان علیه باورهای اخلاقی و عقیدتی خانواده بروز کرد و باعث شد که جلال در بیست و یک سالگی و من در هفده سالگی از آن فضا فاصله بگیریم.
مرتبط :
- خبر کیهان درباره درگذشت شمس آل احمد.
- مصاحبه همسرم با خبرگزاری شبستان
کاملاً غیر مرتبط : مرگ بر دیکتاتور !

دیشب ، بچه ها تمام چفت و بست های تکیه را درست کردند ، قالی ها را انداختند ، منبر حاجی را سر جای همیشگی اش گذاشتند . محمود کتیبه ها را روی سیاهی ها منگنه می کرد و عباس پرچمهای « یا ابا عبدالله الحسین» و « یا فاطمة الزهرا» را به پارچه ها سنجاق می زد ، آقا رضا فرشها را جارو می کرد و پشتی ها را می گذاشت و مهدی برای قاب عکس شهدای محل ، دنبال جای مناسب می گشت و سعید جلوی تکیه را آب و جارو می کرد .
آقا سید یک سینی چای آورد و بچه ها نشستند تا خستگی در کنند. سید همان طور که حاج منصور از سیستم داخل تکیه ، به مسجد ارک شور انداخته بود ، چشمی به دور و اطراف گرداند تا رسید به کتیبه و شعر محتشم « باز این چه شورش است که در خلق عالم است » و زد زیر گریه و دل بچه های دیگر را هم آتش زد . حالا نوبت سعید بود که به بهانه کم کردن صدای سیستم که تکیه را حسابی کربلایی کرده بود ، بلند شود تا کسی اشکهایش را نبیند ...
شرح عکس صفحه اول روزنامه کیهان اول محرم مطابق با 16 آذر ماه 1389.
در این سالها خواسته یا ناخواسته تلاشی صورت می گیرد که عید الله الاعظم یعنی عید سعید غدیر را تا حد « عید سیدها » و « عید سادات » تنزل دهند . فکر می کنم این کار ، خیانتی بزرگ به آموزه های بزرگ سیاسی و اجتماعی و معرفتی غدیر است که تأثیرات آن می تواند حیات یک ملتی را و امتی را تغییر دهد ؛ عیدی که حتی عید شیعیان هم نیست چه رسد به عید سادات و از آن بالاتر حتی عید مسلمانان هم نیست و تمام دوستداران علی «علیه السلام» و عاشقان عدالت و آزادگی در میان ادیان دیگر ، این روز را بزرگ می شمارند، جشن می گیرند و شادی می کنند.
فکر می کنم لازم است همگی در عین اینکه در این روز به بزرگداشت سادات محترم می پردازیم و طبق سنتهای ایرانی و اسلامی به دیدن آنها می رویم ، این کار را در دیگر ایام سال نیز باید پیشه خود کرده باشیم اما در این روز بخصوص ، این عید را عید همه آزادگان و عدالتخواهان جهان و مسلمانان اعم از شیعه و سنی ( بر طبق آنچه علامه بزرگوار امینی در کتاب گرانسنگ الغدیر از روایات متعدد آنها آورده است ) بدانیم و همه به همه تبریک بگوییم و شاد باشیم و انحصار و تنزل آن به سادات محترم را ترک کنیم و به معرفی و تبلیغ معارف ژرف سیاسی و اجتماعی آن بپردازیم .

ای گروه مؤمنان شادی کنید ...
در دعایی که در این روز از معصوم علیه السلام در کتاب مفاتیح الجنان ذکر شده آمده است : یا رسول الله ! یا امیر المؤمنین ! علیکما و علی عترتکما و علی محبیکما منی افضل السلام ما بقی اللیل و النهار .
که در آن معصوم «علیه السلام » با کنار هم قرار دادن رسول الله و امیر المؤمنین ،به آنان و نیز به خاندانشان و در کنارشان به همه دوستداران و محبانشان سلام کرده است آن هم بهترین سلام و آن هم نه تنها در این روز که تا زمانی که شب و روزی برقرار است .و چه شادی و سروری بهتر از اینکه امام معصوم به همه محبان و دوستداران حضرت امیر «ع» سلام بفرستد.
عید پر نشاط و پر آموزه غدیر را به همه دوستان و مخاطبان آب و آتش شادباش می گویم : الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المؤمنین و الائمة المعصومین «علیهم السلام» .




